ســــا
سامان
ــــان

تکه آخر پیتزا

ســامــ ـان ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۰۲:۵۲ نوشته‌ها

من کلاً روی آداب و معاشرت حساسم؛ از اون مدل آدم‌هایی که دوست دارن «جنتلمن به نظر بیان»، حتی وقتی پای پیتزا وسطه. برای همین هم گه‌گداری مطالبی در این زمینه‌ها می‌خونم که ببینم کِی، کجا، چی بخورم یا نخورم که خدایی نکرده از دایره شیک‌بودن خارج نشم.

یکی از همین پست‌هایی که یه بار توی تلگرام خونده بودم، درباره «تکه آخر پیتزا» بود. نوشته بود اگر پول غذا رو شما حساب می‌کنید، تکه آخر پیتزا رو بخورید / نخورید… مشکل اینجا بود که دقیقاً یادم نمی‌اومد فعلش چی بود! بخورید یا نخورید؟ همین یه کلمه سرنوشت یه انسان متمدن رو تعیین می‌کرد.

حالا بریم سر اصل ماجرا. امشب با یکی از دوستام رفتیم بیرون؛ شام، کافه‌رستوران شیک، فردیس، همه‌چی عالی. سفارش دادیم، کنار غذاهای اصلی یه پیتزا هم اضافه کردیم و خلاصه مشغول خوردن و حرف‌زدن بودیم که رسیدیم به لحظه حساس: تکه آخر پیتزا.

من بودم، یه تکه پیتزای تنها، و اون پست تلگرامیِ نصفه‌نیمه توی ذهنم. دلم می‌خواست بخورم، ولی ته دلم می‌گفت «نکنه زشت باشه؟». از اون طرف دوستم سیر شده بود، حتی یه تکه پیتزا توی بشقابش مونده بود که معلوم بود هیچ علاقه‌ای به ادامه ماجرا نداره.

نتیجه؟ من تکه آخر رو ول کرده بودم به حال خودش تا سرد شد. بعد که دیدم دوستم واقعاً قصد خوردن نداره، رسیدم به دو راهی تاریخی:  جنتلمن پیتزایی باقی بمونم یا شکموی سابق؟

و اینجا بود که مغزم یه تصمیم عجیب گرفت. تکه آخر پیتزا رو از وسط نصف کردم. یکی از نصفه‌ها رو خوردم.
نه کاملاً شکمو شدم، نه کاملاً بی‌ادب. یه چیزی بین این دو؛ نسخه‌ی «جنتلمنِ مردد».

الان که بیشتر بهش فکر می‌کنم، می‌بینم حرکت واقعاً مسخره‌ای بوده. اگر گرسنه بودم، خب می‌خوردم؛ وقتی طرف مقابلم هم تمایلی نداشت. این همه تحلیل فلسفی برای یه تکه پیتزا واقعاً لازم نبود.

پس شما مثل من نباشید! پیتزا هست که خورده بشه. حتی اگر تونستید، بقیه‌ آدم‌های سر میز هم نوش جان کنید فقط راحت باشید.

نظرات ثبت شده (۶)
:))

آره بابا پیر شدیم سامان جون
دیشب داشتم فکر می‌کردم، اون موقع که صحبت می‌کردیم من هنوز ۱۸ سالمم نشده بود😂
الان یکی دو ترم آخر دانشگاهمم(:

وای خدانکنه
بخاطر کارای دانشگاه مجبور شدم ایگپ و بله و ایتا رو بریزم، بعد هیچ دسترسی‌ای ندادم بهشون😂
حتی در حد ویس هم اعتماد ندارم🚶🏻‍♀️

ای بابا شرمنده می‌کنیD:
آره... خداروشکر که هردومون حالمون خوبه
تو بگی پیر شدی من باید بگم فسیل شدم :))
عزیزم چقدر خووب، دانشگاه ترم‌های آخر حسابی لذت ببر من قدر ندونستم
منم دقیقا همینطوری هستم یه برنامه بله مجبوری نصب کردم یک ویس میخوای بفرستی نصفه میفرسته! فکر کنم اینا اول خودشون گوش میدن بعد هرجاییش مورد تایید باشه ارسال میشه :)) 
والا خب آدم باید قدر مخاطب‌هاش رو بدونه
قربونت شکر
من یه‌بار سر این دوراهی فلسفی قرار گرفتم که رفته بودیم بریونی، رفیقم تقریبا کل دوغش (یه چیزی حدود ۳ لیوان) مونده بود. من بهش گفتم بخور تا بریم. اونم گفت سید این همه دوغو من چطور بخورم؟ آقا منم که عاشق دوغ، به سرعت همشو رفتم بالا. خلاصه بعضی وقتا پادرمیونی شخص مقابل باعث رفع این دوراهی میشه :)

پ.ن: یادم نیست چقدر خوابیدم اون روز ولی فکر نکنم کم بوده باشه
من این حجم از دوغ فکرشم می‌کنم خوابم میگیره.. 
آره موافقم راحت باشی با طرف خیلی خوب میشه.
عیبی نداره، یادت باشه برای دفعه‌ی بعدD:

آره دوستش دارم(:
این چند وقتی که میگی یه چیزی حدود ۶ ساله :)
بیان کمتر میومدم قبل قطعی نتا..
از اینجام رفتم تلگرام
یکی دو ماه یه‌بار میومدم یه پست طولانی می‌نوشتم و باز می‌رفتم..
اون زمان اینقدر علیرضا شیرازی رو اعصابم رفته بود که خیلی راحت بلاگفا رو گذاشتم کنار واقعا...
حتما یادم می‌مونه :)

واقعا این همه سال گذشت؟ چقدر زود.. انگار همین دیروز بود
از تلگرام هم باید مهاجرت کنی به ایتا و سروش -__^
جناب شیرازی چه اشتباهی کرد که وبلاگ نویسشو از دست داد
به هرحال خوشحالم سالم و سلامتی در این شرایط .. 

نمیدونم کمکی میکنه یا نه اما من برعکس این رو خونده بودم قبلا.
گفته بود که اگر پول غذا رو شما حساب نمی‌کنید، تا آخر نخورید و بذارید یه چیزی بمونه.

+خوش برگشتییییی.
این هم بنظرم خوبه 😂 ولی بعید می‌دونم دیگه برای من جواب بده..
ممنونم نسترن، بیان هم قشنگه‌ها! خوب چند وقت پیش خودتو از بلاگفا جدا کردی 😅
چه قالب باحالی.
مرسی چشمات باحال می‌بینه! 
شکموی سابق :))) باحال بود
ســامــ ـان
ســامــ ـان در پاسخ به صبا
:)) مرسی از نظرت و اولین نظر این وبلاگم
فرم ارسال نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی